تبليغاتX
زهیـــــــــــــر - درد جاودانگی

زهیـــــــــــــر


دمی با خویش سر به جیب تفکر فرو بر و تخیل کن که آرام آرام تجزیه می شوی

- و نوری که در اطراف توست آهسته آهسته به خاموشی می گراید- همه چیز

گنگ و بی صدا می شود و سکوت تو را در خود می پوشاند- به هر چیز دست

 می زنی خرد می شود و از بین انگشتانت فرو می ریزد- زمین از زیر پایت می لغزد .

حافظه ات ، چنانکه در بیخودی و بیهوشی ، محو می شود ، آنچه در اطراف توست

 بخار می شودو به عدم می پیوندد و تو خود نیز تحلیل می روی و همین آگاهی از

نیستی هم به سان سایه ای با تو نمی ماند...

 

اگر سرنوشت همین باشد ، آنگاه تبار محنت کشیده ی فرزندان آدم، جز کاروانی

 از اشباه نخواهند بود ، که از عدم بر آمده اند و به عدم فرامی روند ، محو شدن

 از صفحه ی روزگار در دل رنج و آزاری می آفریند که ناگزیر دل در امید می بندیم.

 

نمی خواهم متعلق به خدا باشم ، می خواهم خدا از آن من باشد، خود خدا باشم

 بی آنکه خویشتن خویش را از دست بنهم ، همین خویشتنی را که اکنون با شما

سخن می گوید . ما در پی عین ذات ابدیتیم.

ما به عشق غائیت است که به علیت می اندیشیم.

       اونا مونو

 

        

 

این برج های کلیسا که همه جا سر به آسمان کشیده است و معنی یاس را

نمی داند و آنچه می کند بر انگیختن امید هاست، این مناره های بلند شهر ها

 و این نمازخانه های ساده ی دامنه ی تپه ها که همه جا به سوی آسمان بلند

 است و در هر قریه ای از هر مملکتی با شک و تردید در مبارزه است و به دلهای

 افسرده تسلی می بخشد آیا همه بیهوده است ؟ آیا در پشت سر حیات جز مرگ

 نیست و پشت سر مرگ جز پوسیدن نیست؟

 

اگر زندگی باید ما را ترک کند دیگر ستایش آن بیهوده است و اگر آن را می ستاییم

برای آن است که امیدواریم آن را دوباره در صورت بهتری ببینیم

 و در نفوس مجرد جاویدان بازیابیم.

  ویل دورانت

 

+ نوشته شده در 88/06/01 2:58 توسط الهام |