تبليغاتX
زهیـــــــــــــر - فلسفه ی خلقت از دیدگاه های مختلف

زهیـــــــــــــر


  • دیدگاه‌های دینی

در دینهای ابراهیمی(اسلام٫ مسیحیت و یهودیت) و مزدیسنا(زرتشتی) باور بر این است که دنیا کشتزار آخرت است و بر پایه کارهای ما در دنیا در آخرت ما یا به بهشت می‌رویم و یا به دوزخ. در دین‌های بودایی و هندویسم و برخی دین‌های آفریقایی باور بر تناسخ است.

یک گونه از تناسخ را می توان اینگونه گفت که زندگی مراحل مختلفی دارد. پایین ترین آن‌ها نیستی و سپس به ترتیب جمادات٬ گیاهان٫ جانوران٫ انسان و بالاتر از آن خداست که در دین بودا آن را نیروانا می‌خوانند. برای نمونه اگر انسان فرد بدی بوده باشد به مرحله ی پایین تر یعنی حیوانات نزول می‌کند. اگر هم که خوب بوده باشد به بی‌نهایت (خدا یا نیروانا) می پیوندد و پس از آن دیگر نه نزول خواهد کرد و نه صعود و همیشه در آن سطح باقی خواهد ماند. باید توجه داشت که پایین ترین سطح یعنی نیستی نیز همینگونه است که پس از رسیدن به آن همیشه در آن سطح باقی خواهد ماند. تناسخ گونه های دیگری با تفاوت جزيی با گونه ی گفته شده دارد.    

  • دیدگاه عقلی

 این روش تعیین هدف زندگی یا سعادت انسان، ریشه در نگرش یونانی دارد و عده ای از اندیشمندان با بکارگیری قواعد منطق و با مفروضات و براهین، سعادت را تعریف کرده اند. برای نمونه "ارسطو" سعادت را چنین تعریف می کند: "فعالیت عقلانی توأم با عالی ترین و کاملترین فضایل در تمام عمر" و استدلال می کند که "فضیلت ملکه ای است که منحصراً موقوف به اراده ی ماست و متضمّن حدّ وسطی از لحاظ ماست که از راه تعقل مشخص می شود" و به دو نوع اخلاقی و عقلانی تقسیم می شود. با شروع از بدیهیات و تعریف امور کلی مثل سعادت، می توان تکلیف تمامی امور زندگی انسان را مشخص کرد.

  • دیدگاه‌ عرفانی

 واژهء عرفان به معنی درخشش است اما در پنداره(مفهوم) به معنی ارتباط مستقیم و بدون میانجی انسان با وجود کل(خدا) است. از نظر عرفا، انسان می تواند با کشتن نفس(رها شدن از نفس امّاره) وطی مراحل سير و سلوک عرفانی، از حالت خودی به بيخودی برسد و در  خلسه (درخشش عالی) به خدا بپيوندد و با او يکی شود(حصول به نفس ناطقه).

  • شادخواری

شادخواری (هدونیسم یا عشرت طلبی) میگوید هدف زندگی فقط لذت بردن و خوشی است و تنها دراين جهان است وبس و هيچ و پوچ است و سخن گفتن از معنی و مقصود زندگی تلاشی است بيهوده.

  •  فلسفه ی تبارمندی هستی

فلسفه ی تبارمندی هستی/فلسفه ی اصالت وجود/اگزیستانسیالیسم:اگزيستانسياليست ها موضوع را از ديد گاه بی هدفی جهان مورد بحث قرار می دهند. آنان نه به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند و نه به ماهيتی در خود و فراتر از خود برا ی اشياء و پديده ها.انسان موجودی "وانهاده" است که تک و تنها به جهان فرا افکنده شده است و از آسمان به او کمکی نمی رسد. زندگی همان چيزی که ما هرروز با آن سروکار داريم. در انسان ماهيت مقدم بر وجود است به اين معنی که ما ابتدا بوجود می آئيم و با اعمال و رفتار و کردار خود، از خود تعريفی بد ست می دهيم و ماهيت خود و زند گی خويشتن را مشخص می سازيم.

 بنابراين ما انسانها فقط در فاصلهء کوتاهی هستی می‌يا‌بيم و چاره ای نداريم جز آنکه پرکار باشيم. از ديد گاه اگزيستانسياليست ها، اين انسانها هستند که می توانند و بايد اهداف و انگیزه‌های خود را از زند گی تعيين کنند و ضمن آفرينش و تغيير طبيعت خويشتن به زندگی خود معنا و مفهوم ببخشند. اگر انسان بخاطر هدفی فراتر که برای خود تعيين می کند زندگی نکند، پوچی و بی‌معنائی ذاتی زندگی اورا خواهد بلعيد و غرق در ياس و نوميدی خواهد ساخت.

  • مارکسيسم

از ديدگاه مارکسيسم، که خود را پرچم‌دار رهائی و دگرگونی سرشت انسانی می دانست، زند گی هدفی است در خود. مارکس در اين مورد اعلام می دارد که "بالابردن غنای سرشت آدمی هدفی است در خود". مارکسيسم هرنوع تلاشی را برای گشودن معضل زند گی بی ثمر می داند مگر اينکه متکی باشد به مطا لعه ی جامع علمی، مردمی، رفتاری و زیستی وجود انسانی و دگرگونی آدمی در رابطه با تکامل کلی زندگی و رابطه ی او با اين سياره ی خاکی و همه ی عالم هستی.

از ديدگاه مارکسيسم، افراد و شخصيت ها نه بعنوان وجود فردی، بلکه بعنوان بخشی از کـــّل (کل جامعه انسانی) مورد شناسائی قرار می گيرند. مارکسيسم تاکيد دارد که انسان دارای دو نوع زندگی فردی و نوعی است. اين دو گونه از زند گی گرچه در پیوندی تنگاتنگ و گاه مکمل يکديکرند، ولی تضادهای خود را نيز دارند. يکی ازاين تضادها اين است که انسان در جريان زندگی فردی خود هرگز قادر نخواهد بود به اهداف زندگی نوعی خود نايل آيد. مثلأ اگر تعالی نوع بشر مستلزم رهائی او از چنگال جنگ، بيماری، فقر، ستم و آلودگی محيط زيست باشد، اين اهداف چه بسا نتواند توسط فرد و در طول حيات فردی او به تحقق بپيوندد ـ حتی اگر شخص بظاهر در زند گی فردی خود موفق باشد. از اين لحاظ است که انسان هرگز نخواهد توانست خود را به عنوان يک موجود کامل سامان بخشد. او همواره از وضعيت خويش ناراضی است. اين نقص و عدم رضايت منشاء تکاپو و فعاليت های خلاق انسانی ا ست: " زندگی خود فقط به عنوان يک شيوه ی زندگی ظاهر می گردد".

  • منفی گرايان 

اين دسته از متفکرين يا زند گی را منفی و پر ادبار می دانند و يا آنرا هيچ و پوچ و بی معنی می انگارند. پوچ‌گرایی ديدگاهی ديگر است که زند گی را مطلقأ هيچ و پوچ می شمارد و هر نوع ايده ی مثبتی رادر زند گی مردود می شمارد. 

بی شک شاخه های زیادی از تفکر در این تقسیم بندی ذکر نشده است. 

       

+ نوشته شده در 87/01/24 22:46 توسط الهام |