تبليغاتX
زهیـــــــــــــر

زهیـــــــــــــر


 

 

جوانی خردمند پاکیزه بوم

زدریا برآمد به دربند روم

در و فضل دیدند و فقرو تمیز

نهادند رختش به جایی عزیز

سر صالحان گفت روزی به مرد

که خاشاک مسجد بیفشان وگرد

همان کاین سخن مرد رهرو شنید

برون رفت و بازش کس آنجا ندید

بر آن حمل کردند یاران و  پیر

که پروای خدمت نبودش فقیر

دگر روز خادم گرفتش به راه

که ناخوب کردی به رای تباه

ندانستی ای کودک خود پسند

که مردان ز خدمت به جایی رسند

گرستن گرفت از سر صدق و سوز

که ای یار جان پرور دل فروز

نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک

من آلوده بودم در آن جای پاک

گرفتم قدم لاجرم باز پس

که پاکیزه مسجد به از خاک وخس

طریقت جز این نیست درویش را

که افکنده دارد تن خویش را

بلندیت باید تواضع گزین

که آن بام را نیست سلّم جز این

بوستان سعدی

 

+ نوشته شده در 87/09/15 23:23 توسط الهام |