تبليغاتX
زهیـــــــــــــر

زهیـــــــــــــر


نمی دونم از کدوم ســـــــــتاره می بینی منو

چشماتو می بندی و دوبـــــاره می بینی منو

پر بغض جمعه های نــــاگــــزیـــــر و بی صدام

خیلی خســـــته ام باورم کن دنیا زندونه برام

توی کوره راه چشـمام عطر بارون بوی سیبی

واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی

تو همــون حس غریبــی که همیــشه با منی

تو بـــهانه ی هــر عاشق واســه زنده موندنی

می دونــــم هنوز اســـیرم تو حصار لحـظه ها

کاش می شد با یه اشاره ی تو آزاد می شدم

با توام که گفته بودی غصه هام تموم می شن

پس کجایی که بیایی منـــــــــو بگیری از خودم

ناجــــــــی ترانـــــه هــام من و به واژه هــــا ببر

این حقیــــــر رو به سخاوت شـــــب و دعـــا ببر

 

+ نوشته شده در 86/11/29 19:38 توسط الهام |


به بهشت نمی روم  

 اگر مادرم آنجا نباشد.

 

 حسین پناهی

+ نوشته شده در 86/11/23 21:18 توسط الهام |


نِزار قَبانی, (زاده‌ ۲۱ مارس ۱۹۲۳، درگذشته‌ ۳۰ آوریل ۱۹۹۸) از بزرگ‌ترین شاعران و نویسندگان جهان عرب بود.

نزار در یکی از محله‌های قدیمی شهر دمشق سوریه به‌ دنیا آمد.

هنگامی که‌ ۱۵ ساله‌ بود خواهر ۲۵ ساله‌اش به‌ علت مخالفت خانواده‌اش با ازدواج با مردی که‌ دوست داشت اقدام به‌ خودکشی نمود. در حین مراسم به‌ خاکسپاری خواهرش وی تصمیم گرفت که‌ با شرایط اجتماعی که‌ او آن را مسبب قتل خواهرش می‌دانست بجنگد.

هنگامی که‌ از او پرسیده‌ می‌شد که‌ آیا او یک انقلابی است، در پاسخ می‌گفت: «عشق در جهان عرب مانند یک اسیر و برده‌ است و من می‌خواهم که‌ آن را آزاد کنم. من می‌خواهم روح و جسم عرب را با شعرهایم آزاد کنم. روابط بین زنان و مردان در جهان ما درست نیست.»

 بخش‌هایی از اشعار نزار قبانی تاکنون به فارسی ترجمه و منتشر شده‌است. مهدی سرحدی، موسی بیدج، موسی اسوار و احمد پوری مترجمانی هستند که تاکنون نسبت به ترجمهٔ بخشی از آثار نزار به فارسی اقدام کرده‌اند.

                      

                           *******************************

دوستت دارم...دوستت دارم...


طرح تو


طرح یک قالی ایرانی


چشمهات


دو گنجشک دمشقی


که بین دو دیوار


پرواز می کنند


دل من کبوتری کوچک


که در افق آبی دستهات


کوچ می کنند


و زیر سایه ی برج هاش


به خواب نیمروز می رود


دوستت دارم   دوستت دارم


اما از با تو بودن می ترسم


از نزدیک شدن به تو


که تجربه می گوید


از زنان و امواج دریا


دور باش


با عشقت نمی ستیزم


که خورشید من است


کی بیاید و کی برود


ساعت و شکل قرار بااوست


بگذار برایت چای بریزم


در این صبح تو زیبایی عتیقی داری


و صدایت نقش زیبا بر پارچه های مغربی


گردن بندت


کودکی بازیگوش


که در تالار آیینه ها


بازی کنان از گلدان لبانت


آب می نوشند


بگذار برایت چای بریزم


گفته بودم که دوستت دارم؟


گفته بودم که دیدنت خوشحالم می کند؟


که حضورت مثل حضور شعر شادی بخش است؟


مثل حضور قایق ها و خاطرات دور


بگذار ترجمه ی خوشامد گویی صندلی هایی باشم


که تو رویشان می نشینی


فکر فنجان هایی را کشف کنم


که در معاشقه ی قاشق و شکر


به لبان تو فکر می کنند


بگذار حروف جدیدی به تو اضافه کنم


اضافه کنم به الفبا


بگذار خودم را سرزنش کنم


و میان تمدن و وحشیگری


به عشق برسم


چای خوشمزه بود؟


چای خوشمزه بود؟


با کمی شیر چطوری؟


مثل همیشه باکمی شکر موافقی؟


اما من چهره ات را بدون شکر ترجیح می دهم


هزارمین بار است که می گویم دوستت دارم


چطور چیزی را که قابل تفسیر نیست


تفسیر کنم؟


مساحت غمم را چطور اندازه بگیرم؟


غمی که هر روز مثل کودکی بزرگتر و زیبا تر می شود


بگذار با همه کلمات آشنا و نا آشنا بگویم


دوستت دارم


چیز هایی را کشف کنم هم وزن دل عاشقم


که زنده به دیدن توست


واژه هایی بیابم که تنهایی تو را و مرا  بیان کند


با کلماتی دیگر صدایت کنم


با همه حرف های ندا  

  
شاید در این صدا زدن  از دهانم متولد شوی


دولت عشقی به پا کنم


که ملکه اش تو باشی


و من بزرگترین عاشق تاریخ


بگذار رهبر انقلابی باشم


که سلطه ی چشمهایت


در جهان به پا کند


با عشق        

 چهره ی تمدن را تغییر دهم

 تو تمدنی...        

تو میراثی هستی که هزاران سال در دل زمین شکل می گیرد


دوستت دارم

چطور ثابت کنم که حضور تو در جهان مثل حضور آب و درختان است؟


تو گل آفتابگردانی  

      نخلستان       

 و ترانه ای که از تاریکی دل به دریا زده


وقتی کلمات ناتوانند بگذار تو را باسکوت بگویم...

 

و وقتی کلام ماجرایی ست که در آن گرفتار شده ا


شعر تبدیل به ظرفی سنگی می شود


آنچه میان ماست


میان مژه های چشمم و چشمت


بگذار به رمز بگویم...


اگر به نور ماه ایمان نداری


بگذار به صاعقه متشبث شوم


یا به بارش باران


بگذار به دریا نشانی چشمهایت را بگویم


اگر دعوت مرا برای سفر می پذیری


چرا دوستت دارم؟


هیچ قایقی به یاد نمی آورد


که آب چطور       در آغوشش گرفته


و گرداب چطور    برهنه اش کرده


چرا دوستت دارم؟


از گلوله نمی پرسند


از کجا آمده


معذرت هم نمی خواهد


از من نپرس چرا دوستت دارم


نه من می دانم


نه تو.

                            نزار قبانی

 

+ نوشته شده در 86/11/10 16:3 توسط الهام |