تبليغاتX
زهیـــــــــــــر

زهیـــــــــــــر


 

وقتی که مرگ من فرا می رسد ، هنوز کتابهای زیادی در گنجه ی من

خواهند بود ، که من می خواستم آنها را بخوانم .

و بعد ها ، شاید در روزهای بهتری ،

وقتی که مرگ من فرا می رسد . هنوز داستانهای زیادی ،

خواهند بود که من می‌خواستم آنها را بنویسم.

من هيچ وقت به آنها نرسيدم.

تابستان‌هاي تازه خواهند آمد و همه چيز ادامه خواهد يافت.

صبح و عصر، هفته و ماه، و سال هاي سال،

اين چه ارزشي دارد؟

بعد ديگر در دنيا هيچ كس نخواهد بود كه من زماني دوست داشتم.

ديگران به جاي ما همين بازي را تكرار خواهند كرد.

 كلمات پر از لطف و اعمال مملو از نفرت را

در ميان يكديگر رد وبدل خواهند كرد .

ديگراني كه من نخواهم شناخت

اما مي ترسم چهره اي مانند ما داشته باشند.

مردان رشيد، زنان دوست داشته شده و پسراني كتك خورده و بي‌رنگ.

وقتي كه مرگ من فرا مي‌رسد،

هنوز خيلي چيزها باقي خواهند بود

كه من مي خواستم ببينم و بشناسم.

درياها، منظره ها، ديوارهاي تنها،

و خودم .

زيرا در اطراف زندگي من آينه هاي زيادي وجود نداشتند!

وقتي كه مرگ من فرا مي‌رسد،

تصويري كه در مغز من رسم شده بود نابود مي‌شود.

دنياي من ...

خواننده، وقتي تو اين را مي‌خواني، بعدها، سالهاي بعد،

و شايد در آن تابستان كه من ديگر نديدم،

به من فكر كن.

من اين را در نيمه ي اول قرن بيستم مي نويسم.

در يك عصر پاييز، در حدود ساعتِ ۱۰

منزلي داشتم كه در بالاي آن ستاره ها مي سوختند،

و روي هم رفته انساني بودم مثل تو...

                                                            اوسيپ كالنتر

 

 

+ نوشته شده در 86/07/29 0:15 توسط الهام |


 

*راه سوم

 

چه تنگنای سختی است

یک انسان یا باید بماند یا برود

و این هر دو

اکنون برایم از معنی تهی شده است

و دریغ که راه سومی هم نیست.

                                            دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در 86/07/24 11:44 توسط الهام |


 

شب بیدارن

 

گفتم : بنخفتی شهر !

همه شب

 به نجوا

نگران چه بودی؟

گفتند :

برآمدن روز را

به دعا

شب زنده داری می کردیم

مگر به یمن دعا

آفتاب

برآید .

+ نوشته شده در 86/07/13 13:15 توسط الهام |


 

 

علی (ع) تنهاست !

چه کسی تنها نیست؟؟

کسی که با همه ، و در سطح همه است، کسی که رنگ زمان به خود می گیرد،

احساس خلاء مربوط به روحی است که آنچه در این جامعه و زمان

و در این ابتذال روزمرگی وجود دارد نمی توتند سیرش کند.

علی می خواهد دردش را بگوید ، حرفش را بزند ،

گوشی نیست ، دلی نیست ، و فهمی نیست تا بفهمد.

رنج بزرگ یک انسان این است که عظمت او و شخصیت او

در قالب فکر های کوتاه ، در برابر نگاه های پست و پلید ،

و احساس او در  روح های بسیار اندک ، تنگ و آلوده قرار گیرد .

نیمه شب به طرف نخلستان می رود در آنجا هیچ کس نیست

 مردم راحت آرمیده اند ، هیچ دردی آنها را در دل شب بیدار نگاه نداشته

است و این مرد تنها  ، که روی زمین خودش را تنها می یابد ،

با این زمین و این آسمان بیگانه است وفقط رسالت و وظیفه اش

او را با جامعه و این شهر پیوند داده است. شبانه به نخلستان می رود

 و باز برای این که ناله ی او به گوش هیچ فهم پلیدی و

هیچ نگاه آلوده ای نرسد ، سر در حلقوم چاه می کند و

در اوج تنهایی خویش می گرید .

این گریه از چیست؟

افسوس که گریه ی او یک معما برای همه است ،

زیرا حتی شیعیان او نمی دانن علی چرا می گرید.

  • از این که خلافتش غصب شده ...؟
  • از این که فدک از دست رفته ...؟
  • از این که او از مقامش...؟
  • از این که همسرش را...؟
  • از این که...؟ از ...؟

      علی (ع ) در طول تاریخ تنها انسانی است

که در ابعاد مختلف حتی متناقض که در یک انسان

 جمع نمی شود قهرمان است .

چنین انسانی با چنین معلوماتی معلوم است

 که در دنیا تنهاست.

چنین انسانی در جامعه اش و در میان یاران همرزمش

که عمری در راه عقیده تلاش و کوشش نموده اند ،

با پیامبر صادقانه شمشیر زده اند، اما در اوج اعتقاد

 و ایمان و اخلاصشان به پیامبر (ص) و اسلام ،

 قبیله و تعصبات قومی را فراموش نکرده اند ،

مقام را آگاهانه و یا نا آگاهانه نتوانسته اند از یاد ببرند

و سمبل اخلاص مطلق و یکدست -همچون علی (ع) - شوند ، تنهاست.

از این دردناکتر که امام علی (ع)

در میان پیروان عاشقش نیز تنهاست  !!

در میان امتش که همه عشق و احساس

و همه فرهنگ و تاریخشان را بع علی(ع) سپرده اند تنها است.

او را همچون یک قهرمان بزرگ ،

یک معبود و یک اله می ستایند اما نمی شناسندش و نمی دانند که کیست؟

دردش چیست؟ حرفش چیست؟ رنجش چیست؟ و سکوتش چراست؟

این است که علی (ع) در میان پیروانش نیز تنهاست.

این است که علی (ع) در اوج ستایش هایی

که از او می شود مجهول مانده است .

درد علی (ع) دو گونه است :

یک درد ، دردی است که از زخم دردشمشیر ابن ملجم

 در فرق سرش احساس می کند و درد دیگر،

دردی است که او را تنها ، در نیمه شبهای خاموش

به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده و به ناله درآورده است.

ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم

در فرقش احساس می کند .

اما این درد علی نیست،

 دردی که چنان روح بزرگی را به ناله آورده است

تنهایی است ،

 که ما آن را نمی شناسیم !!

 

 

+ نوشته شده در 86/07/08 0:43 توسط الهام |


 

من زندگی را دوست دارم

 

ولی از زندگی دوباره می ترسم

 

دین را دوست دارم

 

ولی از کشیشها می ترسم

 

قانون را دوست دارم

 

ولی از پاسبانها می ترسم

 

عشق را دوست دارم

 

ولی از زنها می ترسم

 

کودکان را دوست دارم

 

 ولی از آینه می ترسم

 

سلام را دوست دارم

 

ولی از زبانم می ترسم

 

من می ترسم از « هستم »

 

این چنین می گذرد روز و روزگار من

 

من روز را دوست دارم

 

ولی از روزگار می ترسم

 

                                  حسین پناهی

 

 

 

+ نوشته شده در 86/07/01 0:8 توسط الهام |