تبليغاتX
زهیـــــــــــــر

زهیـــــــــــــر


شب و روزت همه بیدار

 

 که آید شاید،

 

کور شد دیده بر این

 

کوره رهِ شاید ها

 

شاید – ای دل !-

 

که مسیحا نفست

 

آمد و رفت!

 

باختی هستی خود

 

بر سر می آید ها ...

 

                                       

                                 

                             

  در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم !چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!

فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم!

آن روزها میلیون ها مشغله ی دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیأ ت گلها گرفته تا مهندسی سگها ، از رنگ و فرم سنگها گرفته تامعمای باران ها و ابرها ، از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار ، همه و همه دل ممشغولی های شیرین ساعات بیداری ام بودند ! به سماجت گاوها برای معاش ، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می شدم .

 

گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خخوراکی های حواس ، توقعم را بالا برد !

توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود! مشکلات راه مدرسه ، در روزهای بارانی مجبورم کرد که به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه ی عظمتش بد بین شوم و حفظ کردن فرمول مسافت ها ، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد ! هر چه بزرگتر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار داد های اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور دورتر افتادم !

 

این روزها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند ! تلاش می کنم به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان ، آ ن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس از همه ی هم نوعان زحمت کش ام که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده ، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنیم!

چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم ! در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم نبودن ، بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است! بد بینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست ! فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما ، هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد ! منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند !

 

ما ، در هیأت پروانه ی هستی ، با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم ! برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسؤل دلتنگی ها و مشکلات ما نیست ! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم  سر انجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم  و همه ی چیز های تلنبار مربوط و نا مربوط را زیر و رو می کنیم ! به نظر می رسد ، انسان آسانسورچی فقیری ست که چرخ تراکتور می دزدد ! البته به نظر می رسد ! تا نظر شما چه باشد ؟

 

 

+ نوشته شده در 86/02/09 16:47 توسط الهام |


که نامش "هو" ست

 

همه ي كائنات سرودخوان

 

كه هو، هو

 

و آدميان ِ فاخته ساز

 

كه كو، كو؟

 

 

 

زيبايي حقيقت است

 

و حقيقت زيبايي است

 

و هر دو عين وجودند

 

و هر سه عين عشقند

 

و هر چهار همان شادي مطلقند

 

و هر پنج همان دل آدميست

 

 

 

+ نوشته شده در 86/02/02 0:49 توسط الهام |